حکایت
روزی شیطان با یکی از دوستانش صحبت میکرد دوستش گفت تو حیله و فریب بیشتری داری یا من؟ شیطان گفت من، گفت بیا امتحان کنیم و هر کدام شری به پا کنیم، او به داخل شهر رفت، شهر دو طایفه بودند و با هم اختلاف داشتند، در لباس و هیأت یک فرد متدین و خوش قیافه به رئیس یکی از آن دو قبیله سلام کرد و با او صحبت کرد و گفت تو مرا میشناسی؟ گفت، بله میشناسم فرد خوبی هستی؛ گفت من خصوصی به تو میگویم از آن قبیله میامدم و دیدم که آنها شمشیر و تیر و نیزه آماده میکنند تا با شما بجنگند، او هم قبیله اش را احضار کرد و گفت جریان این است مرد مؤمن و قابل اعتمادی این حرف را به من زده است، آماده شوید، از سوی دیگر نزد رئیس قبیله دیگر رفت و گفت شما نشسته اید و قبیله دیگر شمشیر و سلاح آماده میکنند تا با شما بجنگند اگر باور ندارید بروید ببینید، آنها هم تحقیق کردند و دیدند او راست میگوید، بالاخره شری را به هم زد، بعد رفت دید شیطان چه میکند، دید شیطان کنار خرابه ای نشسته است، بلند میشود به خرابه نگاه میکند و برمی گردد، دید زن و مردی را به هم رسانده و در خرابه عمل زشتی انجام میدهند، گفت ببین من چه کار کرده ام و تو چه کار کرده ای، من یک شهر را به هم زده ام و دارند همدیگر را میکشند، شیطان گفت کار من بدتر است، من تا اینها را اینطور نکنم مثل تویی بوجود نمی آید که یک شهر را به هم بزند، یا موسی مادامی که از بخشیده شدن عیب های خودت و گناهانت مطمئن نشده ای، برای دیگران عیب جویی مکن.